خاطره خراب کن!

هادی داداشی
«نهنگ عنبر» محصول جامعه ای است که در رویارویی با تغییر و تحولات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی با نوعی از اشباع و سرخوردگی پنهان مواجه شده است. جامعه ای که برای گریز از حس غمبار و ناخوشایند چنین چهارچوبی، متوسل به خاطرات نسل گذشته یا روزگار سپری شده اش می شود. حال این خاطرات در عین نوستالژیک بودن خود، چه حاوی لحظات دلنشین باشند و چه رنج آور، در هر حال همچون بارقه ای از امید و شادی، دست کم حجمی از اندوه و سرسختی زندگی پراسترس شهری امروز را تعدیل و تلطیف می کنند. این موج استقبال گرم از نوستالژی های زندگی ایرانی که مدتی است به کمک فضای مجازی پر و بال بیشتری هم گرفته و با قید شورانگیز «یادش بخیر» مرور و دست به دست می شود. محبوبیت مضمونی «نهنگ عنبر» برآمده از مقتضیات چنین فضایی است. رضا عطاران در رأس هرم نسخه نخست فیلم با کاراکتر ارژنگ صنوبر با این موقعیت بازی عجیبی را آغاز کرد. او یأس و عشق را چاشنی شیرین کاری ها و شخصیت سمپاتیک خود کرد تا تماشاگر خندان در همراهی با فیلم و پیشبرد قصه، حسرت پایان ناپذیر ارژنگ را در رسیدن به رویا (مهناز افشار) درک کند و از رهگذر این لوس بازی شیطنت آمیز، دُز محبوبیت خود را هم افزایش دهد.
ارژنگ صنوبر در کنار فیلمنامه بامزه نسخه اولش، برای عطاران فرصت ایده آلی بود تا در شرایطی که آگاهانه در معرض قضاوت تماشاگر احساساتی و دلداده قرار گرفته، از تمام ابزارها و پتانسیل هایش برای شکل دهی به نقش بهره ببرد؛ از بداهه پردازی هایش، میمیکی که هنر گریم اینجا چِرکی مضحکی را به کاراکتر آشنای رضا عطاران بخشیده و موقعیت های مکرری که با اجحاف در حق وی، رأفت و دلسوزی تماشاگر را نسبت به وی بر می انگیزند. هر چند این «مظلوم» واقع شدن هیچگاه موجب نمی شود دغل بازی ها و رندی ارژنگ کاهش یابد یا کفه ترازوی داوری را به ضرر عطاران سنگین کند. نکته ای که در اغلب نقش آفرینی های عطاران، چه از سوی فیلمنامه و چه در بازی های وی همواره اعمال و مشاهده می شود تا محبوبیت کاراکتر کمدین او، شانه به شانه شهرتش پیش رود. اینها رمز دوست داشتنی ماندن و یکتا بودن کاراکتر عطاران و جنس بازی های اوست. شاید هم مجموع همین ها باشد که در فروش بالای فیلم های او کارگر می افتند و در صورت حذف آنها، به «شکست» فیلم ها یا «پس زدن» تماشاگرها منتهی می شود. آنچه سینمای ایران نمونه اش را در «آبنبات چوبی»، «صندلی خالی»، «نشانی» و یا «دهلیز» تجربه کرد.
«نهنگ عنبر ۲؛ سلکشن اِ رویا» هم از این ویژگیهای ملیح و در عین حال شرورانه کاراکتر رضا عطاران بی نصیب نیست؛ یک عطاران سرخوش، بانمک، خلاق و شیطان با کودک درونی بیش فعال. او از آغاز فیلم همزمان دوباره از «ما» در مقام تماشاگر و «رویا» در جایگاه معشوق بی عنایت دلبری می کند و روایت جزئیات وصال او هم مشابه نسخه اول به نظر می رسد. حتی سامان مقدم اینجا با حضور در زمان حاضر و سپس فلش بک زدن، تلاش کرده جلوه های تصویری و طراحی میزانسن و حرکت های دوربینش را با تکنیک های جدید بیامیزد تا ساختار فیلمش را به تاریخ محتوایی اش مرتبط کند. او از ایده های محمود کلاری هم در فیلمبرداری بسیار بهره گرفته تا ویترین فیلمش سینمایی تر از نسخه قبلی جلوه کند. در واقع مقدم با علم به اینکه این بار فیلمنامه اش ظرفیت و طراوت نسخه قبلی را ندارد و خیلی خود را به در و دیوار زده، خواسته تا دست کم در ساختار عقبگرد نداشته باشد. غافل از اینکه «نهنگ عنبر» در ذات خود نه یک اثر هنری منتقد پسند است تا قرار باشد با معیارهای سفت و سخت به پیشواز آن برویم، که فیلمی متعلق به سینمای بدنه و منطبق بر سلیقه عامه مردم است. فیلمی که البته استانداردها را زیرکانه رعایت کرده است. اما چرا «نهنگ عنبر ۲، سلکشن اِ رویا» فیلم راضی کننده و خوبی نیست؟! عارضه ای که فیلمنامه از شالوده گریبانگیر کلیت فیلم کرده، موجب شده تا محصول نهایی دلچسب از آب در نیاید. می دانم که فیلم ناخواسته با نسخه اول مقایسه می شود، ولی این، استدلال محکمی برای اغماض درباره کاستی های نسخه دوم نیست. فیلمنامه استراتژی منطقی و خاصی برای روایت یک قصه جذاب ندارد و اعتماد به نفس «کاذب» آن ناشی از موفقیت نسخه قبلی است. خط اصلی داستان برای تحقق وصال ارژنگ و رویا در یک بستر دهه شصتی در نسخه اول نسبتاً بکر و کمتر دستمالی شده در سینما بود و الحق در نشانه شناسی نوستالژیک خود هوشمندانه گام برداشت. نسخه دوم بدون خلاقیت چندانی، به جز چند شوخی کم عمق جدید، فقط آمده که از عناصر محبوب فیلم قبلی وام بگیرد. فیلم مملو از سکانس هایی شده که گاه حتی تا مرز شوخیهای سبک طنزهای پیش پا افتاده تلویزیونی تنزل می کند و از نمک معدود فصل های بامزه اش هم می کاهد؛ از جمله در آزار رسانی های ارژنگ به مثلاً رقیب عشقی اش (حسام نواب صفوی) این نکته نمود روشنی دارد.
مقدم حتی بر خلاف نسخه قبلی، کاراکترهای جدیدش را هم بعضاً غیر منطقی یا سست به فیلم تحمیل کرده. مثلاً کاراکتر حسام نواب صفوی غیر از یک استفاده ابزاری دم دستی از شباهت او به الویس پریسلی و حاشیه های شوخی ساز سالهای اخیرش، اصلاً از لحاظ انطباق و رابطه با نسخه قبلی هم قابل باور نیست. این کاراکتر جوری تعریف شده که اصولاً تماشاگر فیلم قبلی، با شناخت از مناسبات ارژنگ صنوبر و زیر و بم زندگی اش، هیچ نشانی حتی گذرا از او در خاطر ندارد. حتی فانتزی جاری در فیلم هم نمی تواند اهرمی برای باوراندن این کاراکتر به تماشاگر «نهنگ عنبر ۲» باشد. دیگر آدمهای جدید از جمله سرباز کلانتری (امیرحسین آرمان) و رئیس کلانتری (سیروس گرجستانی) هم کارکرد به یادماندنی و چندان اجتناب ناپذیری ندارند. از سویی با حذف کاراکترهای جذابی مثل پدر ارژنگ، ظرفیت استفاده از آنها از میان رفته است.
مقدم فیلم دوم را صرفاً با شوخی های پیوسته و ناپیوسته جلو برده و تایم اِشغال کرده تا کامل شود. وجوه شبه موزیکال فیلم چه خارجی و چه ایرانی هم دردی از فیلم دوا نمی کنند. جیپسی کینگ، مایکل جکسون و مدرن تاکینگ یا ابی و فتانه نمی توانند به پروار شدن فیلمی که فیلمنامه لاغری دارد، کمک شایانی کنند و به سرعت در پیکره نزار فیلم محو می شوند.
البته تمام اینها باعث نمی شوند تا از حضور با نشاط و سرشار از ابتکار رضا عطاران در فیلم بگذریم. عطاران روح و جان فیلم است و رندانه دلبری می کند. حضور زوجی مثل حسام نواب صفوی هم با وجود نقدهایی که ذکرشان رفت، برای عطاران موقعیت دلخواهی است تا هر ویراژی می خواهد در جاده ماجرا بدهد و نمک بریزد. مهناز افشار همچنان با ملاحت هنرمندانه ای در جلد رویا فرو رفته و این سادگی تعمدی و لج درآورش در مواجهه با عاشقی ارژنگ تضاد دراماتیک مطلوبی دارد. ویشکا آسایش عالی تر، زشت تر و شلخته تر از نسخه قبلی، فقط این ایراد را دارد که وسعت و دامنه عملکرد محدودی در پرورش نقش خود داشته که جای افسوس دارد.
فینال فیلم گویی شوخی با این ایده است که تراژدی وقتی از حد بگذرد، به کمدی تبدیل می شود، ولی میزان فانتزی آن فراتر از ماهیت معرفه اثر است و چیزی به وزن آن نمی افزاید.
راستی ایده اولیه هر دو فیلم خیلی مرا یاد «خواستگار» مرحوم علی حاتمی می اندازد؛ فقط پرویز صیاد شده عطاران و افشار جای زری خوشکام را گرفته؛ البته با رعایت ملاحظات سینمای فعلی!