از دیروز تا امروز با آکی کوریسماکی فنلاندی پیر!

دو بار در سال، آکی کوریسماکی میپرد توی اتومبیل ولووی آبی رنگش وهمه راه را از خانهاش در یک دهکده پرتغالی تا هلسینکی میراند. میگوید: «وقتی جوان بودم، با کادیلاکم و جادههای کثیف، سه روزه این راه را میرفتم و حالا که ۶۰ ساله هستم با این جادههای خوب، پنج روز طول میکشد تا به آنجا برسم» و میافزاید: «بی خیال. اما در طول سفرچه گوش میکنم؟ اوتیس ریدینگ، باب دیلن، تانگوی فنلاندی. بیست سال است که هیچ آلبوم جدید نخریدهام».
هلسینکی لوکیشن بیشتر کمدیهای انسانی و پوکر-فیس او بودهاست که «مرد بدون گذشته» که برنده جایزه بزرگ جشنواره فیلم کن ۲۰۰۲ شد و جدیدترین فیلمش «آن سوی امید» از جمله این فیلمها هستند. فیلم جدیدش داستان یک رستوراندار رواقی مسلک است که یک پناهجوی سوری را زیر پر وبال خودش میگیرد. این فیلم جایزه بهترین کارگردانی را از جشنواره برلین دریافت کرد. آیا او از این فستیوال لذت برده است؟ میگوید: «سه روز توی یک اتاق. بدون سیگار». نگاهی عاقل اندر سفیه به من میاندازد. «حداقل میشد چیزی خورد». حالا هم در حال مزه مزه کردن نوشیدنیاش است و با این حال همه چیز را خیلی آسان میگیرد زیرا باید سگش را پیش دامپزشک ببرد تا زانویش را جراحی کند.
در هلسینکی، کوریسماکی یکی از مالکان یک مجموعه فرهنگی چند منظوره به نام «آندورا» است که شامل یک سینما، چندین کافه و احتمالا تنها استخر جهان است که یک پوستر بسیار بزرگ از فیلم «پول» روبر برسون را روی دیوارش دارد. در یک بعداز ظهر سرد ماه مه، کوریسماکی در یکی از این کافهها به نام «کافه مسکو» به استقبال من میآید و مرا به میزی که گوشه کافه واقع است هدایت میکند. او بزرگ است، صورتی اسفنجی دارد و خیلی سبک و نرم و حتی زیبا راه میرود. چراغها را روشن میکند و غباری زرد روی اتاق مینشیند و حال وهوای تلخی دوران شوروی که در فیلمهای او آشنا هستند، را تداعی میکند.
روی دیوار دو شعاع از نئون قرمز مایل به زرد افتاده و نزدیک در یک دستگاه بازی از کمدی سال ۱۹۹۴ او با عنوان «کابوهای لنینگراد موسی را ملاقات میکنند» دیده میشود. در این باره میگوید: «در جمهوری چک حسابی پرطرفدار شد. یک بار سعی کردم باهاش بازی کنم…» دستهایش حرکت ابری از دود را در هوا رسم میکند.
در فیلم «آن سوی امید» کوریسماکی به بحران پناهندگان باز می گردد که موضوع فیلم قبلی او «لوآور» هم بود. این حسی است که با تصور کردن نوعدوستی در زمانهای ناامیدی معنا پیدا میکند و در آن او تلاش دارد تا محبت را در مخاطبانش تقویت کند: نمیتوانی کمکی بکنی اما با فیلمهایش تشویق میشوی تا ایمان بیشتری به انسانیت پیدا کنی. میگوید: «به همین دلیل این فیلم را به سرعت ساختم. میخواستم هر کسی این فیلم را درباره پناهندگان میبیند بفهمد آنها هم انسان هستند. سینما میتواند تاثیر کمی ایجاد کند. اما با یک پنی میشود یک رود بزرگ به راه انداخت».
او متوقف میشود. «نه، این نیست. یک پنی یک بیل گیتس درست میکند» نگاه شرمگینش را با یک پوزخند ناگهانی قطع میکند. بعد دوباره جدی می شود. «برخی از کشورها هیچ کاری نمیکنند و این بزرگترین شرمندگی حقوق بشر اروپاست» برگزیت، به نظر او تنها این مشکل را تشدید میکند. میگوید: «رفتن اروپا به سمت قطعه قطعه شدن فکر خوبی نیست. مخصوصا در دولتهای دست راستی افراطی مثل لهستان و مجارستان. پروپاگاندای برگزیت خیلی خوب تاثیر گذاشت و آنها دارند پیش میروند». لبخندی شوم میزند و میگوید: «فنلاندی پیر که چنین میگوید».
اگر کوریسماکی تمایل دارد که در جریان بحث کردن درباره سینمای جهان نادیده گرفته شود، فقط به این دلیل ممکن است که فیلمهای اوخیلی بامزه هستند. اگر برای مونولوگهای یک خطی خشک یکنواختی که توسط بازیگران او بیان میشوند و نگاه پوچانگارانه او نبود (همان ویژگیهایی که در فیلم جدیدش رستوراندار را به مردی بامزه بدل میکند) آثار او میتوانست شبیه کن لوچ یا برادران داردن باشد. بدیهی است که اوهمان چشمانداز پرمشغله را دنبال میکند. او در فیلم «مرد بدون گذشته» و «ابرهای شناور» به سراغ فقر و بیکاری میرود ، در «آریل» و «نورهای در گرگ و میش» به سراغ جرم و جنایت میرود، در «من یک قاتل قراردادی اجیر کردم» که در آن شخصیت اصلی به نام ژان پییر لود نمیتواند خودش را بکشد و یک قاتل برای انجام این کار استخدام می کند، از خودکشی میگوید.
کوریسماکی فیلمهایش را در جهانی بیرحمانه قرار میدهد، هرچند شخصا از خشونت بیزار است. میگوید: «هیچوقت دوست ندارم این حس را به نمایش بگذارم و نمیخواهم خشونت را در فیلمها هم ببینم؛ مخصوصا وقتی کمدی باشد. از سوی دیگر، اگر یکشنبه باشد و من هم بیحوصله، ممکن است بعضی از فیلمهای بیاحساس مارول را تماشا کنم. از دیدن هر چیز دیگری در آن شرایط وحشت میکنم. حتی برایم «شهر هالبی» هم ترسناک میشود. صبر کن؛ تو«شهر هالبی» رادیدهای؟ اوه خیلی زیباست». با خنده ادامه میدهد: «من همیشه آن را میبینم. شخصیتهایش خیلی خوب شکل گرفتهاند.اما وقتی مردم را میدرند، دیگر نمیتوانم تماشا کنم.هر چند ابرقهرمانهایش هیچ وقت چیزیشان نمیشود؛ البته به جز کریپتونیت».
فیلم جدیدش تصور می شد به نوعی بخش دوم سه گانه «رودخانه» اوباشد تا این که خودش اوایل سال اعلام کرد این فیلم به نوعی آوای قوی اوست. میگوید: «همیشه این را میگویم که تکنولوژی در نهایت تصمیم اصلی را میگیرد که «آن سوی امید» به کدام سمت برود.
او کار فیلمبرداری را شروع کرد و این حس را داشت که برای شروع کار به صورت دیجیتال زیادی پیر شده است. میگوید: «فیلم دیجیتال به کار در آزمایشگاه بستگی دارد.در حالی که در اروپا چند تایی آزمایشگاه مخصوص این کار وجود دارد». و بعد او به بازنشستگی فکر میکند: بیشتر به ماهیگیری بروی، چوب خرد کنی، ورق بازی کنی. «قبل از این که بیفتی بمیری بد نیست کمی از این کارها هم بکنی»
وقتی جوانتر بود سالی یکی دو فیلم می ساخت و در فیلمهای برادرش هم بازی می کرد. میگوید:« اوایل خیلی سریع بودم.» او درباره کارهای خودش بیرحمانه قضاوت میکند. اما همین اواخر وقتی کاتالوگ کارش را به صورت دیجیتال ساخت از نتیجه کار غافلگیر شد. «همهاش همان داستان قدیمی بود. آنقدرهام که فکر میکردم بد نبود». همچنان صحبت میکنیم و در نهایت از او می پرسم آیا به تمدن امیدوار است؟ می گوید: «مردم را دوست دارم. آنها را در خیابان تماشا میکنم. فکر میکنم؛ هه، داستان این است؟ با این خشونت به کجا میرسیم؟ آیا بشریت یک مجموعه است؟ خیلی مطمئن نیستم».
«سوی دیگرامید» هم اکنون در بریتانیا به روی پردههای نقرهای رفته و از ۱۱ ژوئن در استرالیا اکران می شود.